ثبت خاطرات رهام

1

۸ ماهگی رهام

 روزها آمدند و رفتند تا اینکه تو ۸ماهه شدی روزهایی که پر بود از لحظه های ناب لحظه هایی که جاودانگی دارد در خاطر من میخواهم بیشتر از این لذت ببرم از حضور تو میدانم که روزی دلتنگ همین امروز میشوم دلتنگ ۸ماهگیت رهام جان ۱۱خرداد شما هشت ماهه شدی و حالا توجه بیشتری به اشیا داری ودلت میخواهد جهان هر چیزی را کشف کنی و حالا شما در حال تلاش هستی برای گوگله کردن و هر روز تلاش میکنی که روی زانو هایت بری جلو ولی میافتی و ناراحت میشی کار جدیدی هم که یاد گرفتی میگیم رهام دست بده و دستت رو میاری جلو قربونت برم و عکس ۸ماهگیت را به اتله بردمت هر وقت آماده شد برات میزارم 
17 خرداد 1397

اولین مسافرت

دیروز به همراه بابا حسن و مامان زهره و عمه مونا راهی سفر شدیم که عمه مونا رو به فرودگاه برسونیم چون می خواست بره اکراین شما واقعا پسر خوبی بودی واصلا تو ماشین اذیت نکردی و کلی بهمون خوش گذشت و شاممون هم تو فرودگاه خوردیم و برا شما یه دونه نون سفارش دادم و همینطور که تو عکس مشخصه کلا میزو با نون یکی کردی بعد به خونه مرضی جون کرج رفتیم که اونجا هم اولین بارت بود که رفتی مرضی و جون دایی بهرام از دیدن شما خیلی خوشحال شدن و کلی ذوق کردن و ما قراره که چند روزی اینجا بمونیم گل قشنگم  ...
12 خرداد 1397

برکت خونه

رهام جونم جدیدا یاد گرفتی هر چی که میخوای پشت سر هم میگی اگا اگا این کلمه رو هر روز تکرار میکنی و الان یاد گرفتی خودتو رو زمین به سمت جلو میکشی تا چند روز پیش که نمیتونستی بری به سمت جلو هر چی می خواستی و نمیرسیدی بهش سریع گریه میکردی ولی الان خودت تلاش میکنی ک بری برش داری پسر گلم وجودت توی خونه برکت برای ما همین که میبینیمت برا خودت این ور و اون ور میچرخی یا خودتو میکشی جلو با اسباب بازیات بازی میکنی و برا هر بار غذا خوردن کلی کثیف کاری در میاری خدا رو صد هزار بار شاکریم به خاطر وجودت دوستت داریم از صمیم قلب ...
6 خرداد 1397

پاسخ دوستان

خیلی از دوستان زحمت میکشن و برای ما نظرات خودشون ارسال میکنن ولی من نمیتونم جواب بدم هیچ جوره قسمت پاسخ دهی روشن نمیشه ببخشید شرمنده اگر در این باره کمکی میتوانید بکنید ممنون میشم 
5 خرداد 1397

رهام ماشین سوار

آقا رهام عزیز یکی از وسایلی که این روزها حسابی با اون سرگرم میشی ماشینت بابایی میزازتت توش و شما کلی کیف میکنی هرشب بازی تو وماشینت شده مشغولی تو بابایی البته بگم  به بابایی هم کلی خوش میگذره چون با کنترل ماشین شما و هدایت می کنه قربونت برم پسر گلم  ...
4 خرداد 1397

جگری در جگرستان

امشب شام بابایی ما رو مهمون کرد وبرد جگرستان و شما کلا میزو بهم زدی و ما به راحتی نتونستیم بخوریم و از آنجایی که شما خیلی دوست داشتنی هستی یک آقایی که اونجا بود کلی از شما خوشش اومد و هدیه ای به شما داد و گفت من خیلی از گل پسرتون خوشم اومده و این هدیه رو میدم برا یادگاری به پسرتون    ...
1 خرداد 1397

پسر داشتن چطوریه

پسر یعنی یعنی یه اتاق پر از توپ و تفنگ و ماشین پسر داشتن یعنی کلاه و کفش های اسپرت کوچک یعنی کروات و پاپیون و کت ها و کفش های چرم مردونه سایز کوچک پسر یعنی رقص هلیکوپتری و رپی یعنی عاشق آهنگ های ریتمیک خارجی بودن پسر یعنی دوچرخه سواری بدون ترس    ...
25 ارديبهشت 1397

دلنوشته ای مادرانه

سلام پسر نازنینم گفتم برایت بنویسم از آنچه دردل دارم و نمی توانم بگویم شاید مجالی نباشد که برایت بگویم نمیدانم که اصلا این دلنوشته روزی چشمهای زیبا تو را زیارت خواهد کرد یا نه ....نمیدانم آن روزها کجایی و شبها در آغوش کدام یار آرامش را در می یابی و صبح ها با نسیم نفس کدام دوست بیدار میشوی ...ولی مهم این است که الان شبهایم را با گرمای آغوش تو آغاز میکنم و صبح ها با صدای نفس تو روزها را از سر میگیرم .                             نازنین پسرم همین که تو را دارم بهترین هدیه ی دنیا را دارم دیگر در بین ستاره ها به دنبال درخشان ترین ستاره نیستم در میان گلها به دنبال زیباترین گل نی...
25 ارديبهشت 1397