رهامرهام، تا این لحظه: 9 سال و 15 روز سن داره

ثبت خاطرات رهام

تولد ۶سالگی رهام

دوسالگی

رهام عزیزم ۱۱ مهر دوساله شدی تولدت مبارک پسر گلم واقعا خیلی زود گذشت انگار همین دیروز بود در انتظار به دنیا اومدنت بودم حالا در کنارمی و شدی تمام وجودم پسر گلم امسال به خاطر جابجایی خونمون نتونستم برات تولد بگیرم و گفتم ببرمت اتلیه عکس دوسالگیتو بگیرم ولی دقیقا روز تولدت افتادی وسرت خورد به قفل در و ابروت پاره شد و و دکتر رفتیم ابرو تو بخیه کردیم خیلی سخت بود چقدر روز بدی شد روز تولدت الهی مامانی برات بمیره ولی همه خانواده زحمت کشیدن و برات کادو تولد گرفتن  لغات خیلی بیشتری میگی تقریلا همه چی تکرار میکنی جدیدا به من میگی مامی به بابا هم میگی بابی از جلو خونه مرضی جون که رد میشیم که داد میزنی مرضی مرضی و برام برام دایی بهرام صدا میکنی...
18 مهر 1398

از شیر گرفتن رهام

وبلاخره تموم شد 🙂 چهارشنبه هفته پیش بود با خودم گفتم دیگه وقتشه تا هوا خیلی سرد نشده از شیر بگیرمش تا بتونم پارک ببرمش سرگرمش کنم پاشدم یکم ابلیمو به ممه زدم رهام اومد خورد خندش گرفت فک کرد بازی گفت مامان ممه اب یعنی بشورش رفتم و بازم زدم دید نه نمیشه خودش رفت اب از اب سرد کن اورد زد من دوباره اب لیمو زدم دید نمیشه دستمال اورد پاک کرد نشد رفت مسواک اورد زد نشد دیگه کم کم نا امید شد دیگه خورد و گفت ترشه دیگه بیخیالش شد عصرش هم خیلی خوابش میومد ولی چون همیشه با شیر خوابیده بود خوابش نبرد و من اونروز و کلا تو پارک سرگرمش کردم تا شب شب موقع خواب تو ماشین خوابوندمش ولی نصف شب بیدار شد فقط ممه میخواست و هیچی هم قبول نمیکرد سرش و گذاشته بود رو س...
4 مهر 1398

هفته ای که گذشت

هفته پیش برای اولین بار شمال بردیمت و شما دریا رو دیدی چقدر برات جالب بود اولش تا دریا رو دیدی رفتی سمتش تا اب دریا سمتت می اومد فرار میکردی 😄😄دیگه در طول سفر دائم میگفتی مامان دریا ماهم چند باری بردیمت دریا و حسابی بازی کردی شن بازی و اب بازی  خیلی بهت خوش گذشت ماهم از مازندران شروع کردیم و کل مازندران و که گشتیم بعد به گیلان رفتیم حسابی کل شمال و گشتیم   در طول سفر اذیتمون نکردی ولی هر شهری میرفتیم باید پارک هم میرفتیم و از پارکم که دل نمیکندی    ...
26 شهريور 1398

۲۳ ماهگی رهام عزیزم

رهام جانم یک ماهه دیگه ۲ ساله میشی قربونت برم تمام فکر و ذکر این روزهای من از شیر گرفتنته نمیدونم چی کنم اخه خیلی وابسته ای وواقعا بهت ارامش میده ولی از یه طرف بعضی وقتها من واقعا خسته میشم بابابایی تصمیم گرفتیم هفته دیگه از شیر بگیریمت خدا کنه گل قشنگم اذیت نشی زندگی مامان چی باید کرد بلاخره باید این دوره هم بگذره ولی بدون برا مامانی هم سخته الان که دارم  تایپ میکنن بغل مامان هستی داری شیر میخوری وخوابت برده دوساله که بغل مامان بودی و حسابی شیر خوردی ولی دیگه باید تموم شه کاش میشد هر وقت دوستداشتی شیره وجودم رو در اختیارت میزاشتم 😔😔😔 موهاتم که حسابی بلند شده چی کنم بهت خیلی میاد و دلمم نمیاد کوتاهش کنم ولی جلو موهات میاد تو چشمات که...
14 شهريور 1398

۲۲ ماهگی رهام جانم

۱۱ مرداد رهامم ۲۲ ماهه شد  عزیز دلم روز به روز که میگذرد واقعا اقا تر میشی و دوست داشتنی تر عاشقتم زندگیم  رهامم الان دیگه تموم جاهایی که رفتیم بلدی راه پارک هارو بلدی خونه بابا حسن از کجا داد میزنی مامان حسن حسن خونه عزیز جون وبلدی زود میگی عزیز خونه دایی بهرام بلدی رد که میشیم میگی به به نونوایی که ازش نون میخریم تا میبینی میگی نون نون  میگم رهام ماهی شو لباتو شکل ماهی میکنی میگم رهام موش شو موش میشی  تا چند وقت پیش از حموم بدت میومد تا اسمش میومد میگفتی نه نه ولی الان همش میگی مامان حموم چی شد یک دفعه علاقه مند شدی نمیدونم  کلمات زیادتری میگی انور :انگور  حادااقا: هندونه😄 ...
14 مرداد 1398

یک روز خوب

امروز با همه روزا خیلی فرق داشتی از خواب که بیدار شدی باروی خندان اومدی گفتی مامان اب بعد مامان نون و به به و بعد برات املت درست کردم اخه بیشتر روزا بهانه میگرفتی و صبحانه رو کمی دیر میخوردی وخیلی خوب برا خودت بازی کردی و اصلا اذیتم نکردی و بعد ازم سیب خواستی و نهارتو خوردی و بعد خوابیدی عصری هم با هم رفتیم بیرون تو ماشین نشستی و اصلا نخواستی بیای بغل من منم برات نانای گذاشتم و کلی بهت خوش گذشت و بعد هم رفتیم برات یک لباس خوشگل خریدم و بعد هم خوراکی و بعد هم پارک و اومدیم خونه امروز اصلا بهانه نگرفتی و پسر خوبی بودی و بعد هم علی اومد خونمون کلی هم با علی بازی کردی همیشه همین طوری باش قربونت برم 😘😘   ...
6 مرداد 1398