ثبت خاطرات رهام

1

رهام و کوروش

رهام جونم دیروز به گردش خانوادگی رفته بودیم و ساناز جون طوطی خوشگلش که اسمش کوروش هم آورده بود و شما وقتی کوروش و دیدی خیلی خوشت اومد و دوست داشتی بگیریتش من فکر میکنم بر خلاف مامانی رابطه خوبی با حیوانات داشته باشی آخه حیوون ها رو که میبینی میخندیدی و دوست داری بری سمتشون ولی مامانی ترسو و اصلا نمی تونه ارتباط برقرار کنه    ...
23 تير 1397

عکس

رهام جون وقتی خسته ای تو کامیونت که میزارمت تکونت میدم خوابت میبره  ​​​​​​اینجا اتاق عمه مونا دیروز کلی ازت عکس گرفت عزیز دلم  ...
21 تير 1397

این روزهای رهام

رهام جونم حسابی این روزها سرت شلوغ و اصلاوقت نداری چون دایما در حال کشف دنیای اطرافت هستی و هرچیزی را که میبینی برات جذاب و جالبه دایما در حال بالا کشیدن از هر جایی که بتونی هستی تمام سیم ها و کنترل و تلفن و موبایل من و بابایی از دستت آرامش ندارن و بدترین چیز که هرچیزی رو روی زمین پیدا کنی میخوری که این کارت مامانی خیلی نگران کرده ومن باید حسابی حواسم بهت باشه عزیزم به بابایی میگی بب و هروقت هم که گشنت باشه به به میخوای و هر وقت شیر بخوای آبه میگی و هر چیزی که بخوای میگی اگا قربون اون کلمات قشنگت برم خدایا خودت نگهدار گل پسرم باش که آسیبی نبینه ...
18 تير 1397

نه ماهگی و جشن دندونی

پسر گلم چند وقتی بود که لثه هات سفید شده بودن من برای دندان درآوردن تو لحظه شماری میکردم همش میگفتن بچه تب می کنه و خیلی مشکلات داره ولی خدا رو شکر پنج شنبه ۷تیر اولین مروارید قشنگت رو دیدم که اومده بیرون رهامم بازم مثل همیشه اصلا اذیتمون نکردی من  هم تصمیم گرفتم برات جشن بگیرم و آش دندونی درست کنم در ضمن ۱۱تیر نه ماهه شدی گلم مبارک باشه عشقم  خب دیشب جمعه ۱۵تیر برات مهمونی گرفتم و کلی مامانی از خودم ابتکار به خرج دادم لباس مهمونی تو خودم برات درست کردم و تزیینات و غذاها همرو به عشق تو با کمک بابا شروین درست کردم  ​ این تاب هم کادو بابا حسن با یک کامیون که خیلی تابتو دوستداری و حسابی بازی میکنی قربونت برم  ...
16 تير 1397

اولین ایستادنت مبارک

چند روز بود تلاش میکردی که بلند شی و امروز از زیر تلویزیون گرفتی و بلند شدی پسرم تمام خونه رو با بالش و پتو پوشوندیم که یه موقع سرت جایی نخوره ولی حالا که بلند شدی باید یه فکر دیگه برا زیر تلویزیون بکنیم  ...
4 تير 1397

شهر بازی

رهام جونم حالا دیگه شما می تونی تاب بازی کنی و یک سری از اسباب بازی هایی که برات مناسبه و ما هم از آنجایی که خیلی دوست داریم شمارو پارک ببریم بیشتر اوقات میبریمت چند روز پیش با بابا حسن که به گردش رفته بودیم سوار ماشینی که میچرخید کردیمت وای که چه حالی کردی و میخندیدی و دست میزنی از تو بیشتر به ما مزه داد وقتی خنده هاتو میدیدیم عزیزم و دیشب هم با بابا شروین به پارک بردیمت و حسابی بازی کردی و کلی کیف کردی  وقتی توی پارک بچه ها رو میدیدی چقدر خوشحال میشدی  چو ...
4 تير 1397
1