رهامرهام، تا این لحظه 1 سال و 2 ماه و 10 روز سن دارد

ثبت خاطرات رهام

گردش با دوستان

چند روز پیش با دوستان  مامانی رفتیم شاندیز حاجی رهام نزاشتی مامانی اصلا بشینه من فقط شمارو نگه داشتم ولی از آنجایی که مامانی دوستاشو چند سال بود ندیده بود موندیم و خوش گذشت   ...
9 آذر 1397

۱۳ماهگی رهام جونم

رهامم۱۳ماهه شدی گلم جدیدا ازت می پرسیم رهام ساعت چنده سریع میگی ده قربون اون ده گفتنت برم تا میگم الو سلام دستت و میبری کنار گوشت میگم رهام هاپو چی میگه میگی هاپوووو رهام جدیدا بازبونت یه بازی هایی میکنی دل مارو آب میکنی شیرین من بازبونت میگی للوللو قربونت برم هر چه روزها میگذره وابستگیت نسبت به من. خیلی بیشتر میشه تو خونه فقط دوستداری پیشت باشم و تو اشپزخونه نرم این وابستگیت یکم داره مامانی اذیت می کنه تو خونه نه من نه بابا شروین از دست شما نه اجازه دستشویی رفتن داریم و نه حموم چون باید شما هم بیای  همه کارو باید یواشکی انجام بدیم امان از اون روز که شما صدای آب و بشنوی دیگه شروع میکنی گریه و بابا گفتن اگه من نباشم میگی آبه قربونت برم ...
13 آبان 1397

اولین کوتاهی مو

امروز ۸ابان سه شنبه اومدیم خونه بابا حسن موهاتوکوتاه کنیم آخی عزیزم کلی گز ریختیم جلوت بازی کردی و بابا حسن تند تند موهاتو کوتاه کرد ای خدا قربون اون قیافه  جدید خوشگلت برم  ...
8 آبان 1397

تولد یک سالگی

اصلا نفهمیدم چطوری یک سال گذشت یک سال پر از چالش پر از روزهایی که تصورش هم نداشتم شیرینی داشت سختی هم داشت ولی خیلی لذت بخش بود عاشقانه دوستت داریم رهامم هر روز خدا را شکر میکنیم به خاطر داشتنت ۱۱مهرسال ۹۶ ساعت ۳:۳۰صبح پسرم به دنیا اومد قشنگ ترین تاریخ و زمان برا ما همون روز وهمون ساعت پسرم برات دیروز حشن تولد گرفتیم تولدت مبارک باشه گل پسرم انشالا همیشه موفق و سر بلند باشی همیشه باعث افتخار ما باشی خیلی دوستت داریم. 😘😘 ​​​​​​رهامم یکم روز تولدت کلافه بودی و نتونستیم عکسای خوبی بگیریم  ...
14 مهر 1397

واکسن ۱۲ماهگی

امروز صبح مثل روزهایی که واکسن داشتی با استرس بیدار شدم سریع کارامو کردم ولی آهسته آخه خواب بودی تا ۱۱خوابیدی انگار میدونستی میخوام بریم واکسن بزنیم امروز دیرتر از همیشه بیدار شدی و قتی بیدار شدی صبحونتو دادم وحاضر شدیم و رفتیم عزیز دلم وقتی واکسنتو زد یک گریه کوچولو کردی وبعد شروع کردی شیرین کاری تا الان که خدا رو شکر حالت خوبه و داری بازی میکنی عزیز دلم  ...
11 مهر 1397

شیطون خونه

رهام جونم خونمون یدونه گلدون داریم که خیلی دوست داری دست تو خاکش کنی و برگاشو بکنی ولی از آنجایی که مامانی مواظب و نمیزاره این کارو بکنی و راهشو با بالش بستم امروز تونستی و راه رو باز کردی و به گلدون خودتو رسوندی وقتی رسیدی دستتو تو خام کردی و خیلی خوشحال از اینکه به گلدون رسیدی و چون میدونی میام میبرمت منو نگاه میکنی و میخندیدی قربون شیطون خودم برم  ...
4 مهر 1397