رهامرهام، تا این لحظه: 9 سال و 18 روز سن داره

ثبت خاطرات رهام

تولد ۶سالگی رهام

رهام در فروشگاه

رهام جونم دیشب به فروشگاه رفتیم وای که چقدر دوست داشتی و بهت خوش گذشت اخه اونجا ماشین برا بچه ها داشت توش کلی بهت خوش گذشت  ...
8 مرداد 1397

رهام و کوروش

رهام جونم دیروز به گردش خانوادگی رفته بودیم و ساناز جون طوطی خوشگلش که اسمش کوروش هم آورده بود و شما وقتی کوروش و دیدی خیلی خوشت اومد و دوست داشتی بگیریتش من فکر میکنم بر خلاف مامانی رابطه خوبی با حیوانات داشته باشی آخه حیوون ها رو که میبینی میخندیدی و دوست داری بری سمتشون ولی مامانی ترسو و اصلا نمی تونه ارتباط برقرار کنه    ...
23 تير 1397

عکس

رهام جون وقتی خسته ای تو کامیونت که میزارمت تکونت میدم خوابت میبره  ​​​​​​اینجا اتاق عمه مونا دیروز کلی ازت عکس گرفت عزیز دلم  ...
21 تير 1397

این روزهای رهام

رهام جونم حسابی این روزها سرت شلوغ و اصلاوقت نداری چون دایما در حال کشف دنیای اطرافت هستی و هرچیزی را که میبینی برات جذاب و جالبه دایما در حال بالا کشیدن از هر جایی که بتونی هستی تمام سیم ها و کنترل و تلفن و موبایل من و بابایی از دستت آرامش ندارن و بدترین چیز که هرچیزی رو روی زمین پیدا کنی میخوری که این کارت مامانی خیلی نگران کرده ومن باید حسابی حواسم بهت باشه عزیزم به بابایی میگی بب و هروقت هم که گشنت باشه به به میخوای و هر وقت شیر بخوای آبه میگی و هر چیزی که بخوای میگی اگا قربون اون کلمات قشنگت برم خدایا خودت نگهدار گل پسرم باش که آسیبی نبینه ...
18 تير 1397

نه ماهگی و جشن دندونی

پسر گلم چند وقتی بود که لثه هات سفید شده بودن من برای دندان درآوردن تو لحظه شماری میکردم همش میگفتن بچه تب می کنه و خیلی مشکلات داره ولی خدا رو شکر پنج شنبه ۷تیر اولین مروارید قشنگت رو دیدم که اومده بیرون رهامم بازم مثل همیشه اصلا اذیتمون نکردی من  هم تصمیم گرفتم برات جشن بگیرم و آش دندونی درست کنم در ضمن ۱۱تیر نه ماهه شدی گلم مبارک باشه عشقم  خب دیشب جمعه ۱۵تیر برات مهمونی گرفتم و کلی مامانی از خودم ابتکار به خرج دادم لباس مهمونی تو خودم برات درست کردم و تزیینات و غذاها همرو به عشق تو با کمک بابا شروین درست کردم  ​ این تاب هم کادو بابا حسن با یک کامیون که خیلی تابتو دوستداری و حسابی بازی میکنی قربونت برم  ...
16 تير 1397